عبد الرزاق اللاهيجي
314
گوهر مراد ( فارسى )
سبب قاسرى ، هرآينه در او قوّتى است كه برگرداند او را به كمال او بعد از زوال قاسر ، و اسطقسّات را قبول قسر ارزانى داشت ؛ تا مهياى حصول مزاج باشند ، و به سبب حصول مزاج آماده صور مركبات شوند و ممكن شود بقاى كاينات به حسب نوع ؛ چه هر چه را ممكن بود « 1 » بقاى بالشخص ، سبب مستبقى به او عطا كرده . و هر چه را ممكن نبود « 2 » بقاى شخص « 3 » ، بلكه لايق او بقاى نوعى بود « 4 » و بس . تعاقب افراد را سبب بقاى نوعى ساخته و وفا كرده به قسط و نصيب وجود هر موجودى و ترتيب داده اسطقسات را لايق به هر كدام . پس مكان عنصر نار را مجاور فلك كرده كه اگر در موضعى ديگر بودى و مجاور فلك عنصرى غير نار واقع شدى ، هرآينه به سبب حركت متسخّن گشته منقلب به نار شدى و لا محاله موجب تضاعف حرارت شده غالب بر ساير عناصر گشتى و مؤدّى به فساد كاينات گرديدى . و چون در تركيب كائنات غلبه جوهر يابس صلب ضرور بود تا بقاى آن زمانى معتد به ، ممكن شود ؛ و انحلالش سريع نباشد ، تا به كمالات خود تواند رسيد ؛ و واجب است كه مكان مركب مكان جزء غالب باشد و عنصر يابس صلب به غير از ارض نيست ؛ پس واجب شد كه مكان ارض در وسط باشد تا از حركت فلك دور باشد و غلبه سخونت موجب فساد امزجه ، و انحلال مركبات نشود ، و چون دريا نيز مكان كثيرى از مركبات است و در صورت مبرّده نيز مشارك است با ارض ؛ واجب شد كه مكان آب در يلى ارض باشد . و چون هوا به جهت بقاى اكثر مركبات سيّما حيوانات ، ضرور بود ، واجب شد كه مكانش در يلى ارض و ماء واقع شود و مجاور بعضى از ارض ، كه مكان مركباتى است كه بقاى آنها در آب ممكن نيست ، باشد . و به همين سبب واجب شد كه بعضى از ارض منكشف
--> ( 1 ) ب ، ج : بوده . ( 2 ) ب ، ج : نبوده . ( 3 ) ج : شخصى . ( 4 ) ب ، ج : بوده .